آینده پژوهی و جدال دیرین علم و هنر

نویسنده: دکتر سعید خزایی


آينده‌پژوهي در جهان و در ­كشور ما رفته، رفته دوران كسب مشروعيت خود را به عنوان رشته‌اي دانشگاهي و حرفه‌اي سپري مي‌كند. در اين دوران گذار تاييد و مشروعيت آينده‌پژوهي در گرو پاسخ‌گويي به اين پرسش سرنوشت‌ساز و راهگشا است كه «آيا آينده‌پژوهي بايد به مثابه يك علم شناخته شود و يا بايد آن را هنر دانست؟» سال‌ها است كه اين پرسش خاستگاه مجادلات و قلم‌فرسايي‌هاي بسياري بوده است. صرف‌نظر از اين واقعيت كه هر دو سوي اين مدعا هواداراني دارد، شماري از آينده‌پژوهان نيز اين رشته را آميزه‌‌اي كارآمد از علم و هنر مي‌دانند.
هرگونه رهيافت به سوي رازگشايي از اين پرسش نيازمند بررسي و كنكاش‌ ديدگاه‌هاي امريكايي و روايت‌هاي اروپايي از چبود آينده‌‌پژوهي است و در حقيقت، نگرش‌هاي ياد شده اثر‌بخش‌ترين عوامل بر شكل‌گيري و فهم آينده‌پژوهي است. ديدگاه ايكا نينيلوتو كه آينده‌پژوهي را گونه‌اي از «علم تصميم‌گيري» مي‌داند، با نگرش وندل‌بل كه اين رشته را بيش از هر چيز «دانش اقدام» تلقي مي‌كند، تفاوت‌هاي آشكاري را بيان مي‌دارد. نقد اجتماعي جري راوِتز از آينده‌پژوهي در چارچوب عبارت دانش به شدت سياست‌زده و الگوي آينده‌پژوهي انتقادي ريچارد اسلاوتر، هر دو رهيافت‌هايي را به چارچوب‌ سياسي ـ اجتماعي اين مباحثه مطرح مي‌سازند. توصيف نينيلوتو سنت فعاليت‌هاي آزادي‌بخش و هنجارشكن را محدود ساخته و از سويي تاثيرات نظريه‌پردازي‌هاي هرمنونيك و فرهنگي را ناديده مي‌گيرد. با كمك به گسترش قلمرو ديد و عرصه‌ي توجه آينده‌پژوهي و فراهم‌سازي درك دانش‌پايه‌ي اين رشته ميان تمدني و چند فرهنگي امكان برون‌رفت از جدال انشقاق ميان علم و هنر در آينده‌پژوهي فراهم خواهد شد. وندل بل و جيمز اوگيلوي كه هر دو از فيلسوفان دانشگاه ييل هستند، باور دارند كه واقع‌گرايي انتقادي پاسخي فلسفي براي افراط‌گرايي‌هاي نسبي پسا اثبات‌گرايان فراهم مي‌سازد. 


آينده‌پژوهي در جست‌وجوي مشروعيت حرفه‌اي
آينده‌پژوهي پس از سپري كردن دوران آرمان‌گرايي‌هاي افراطي در واپسين سال‌هاي دهه‌ي هفتاد ميلادي، هم‌زمان با نخستين سال‌هاي سده‌ي بيست و يكم، به تدريج و تدرج، مشروعيت حرفه‌اي و آكادميك خود را تجربه مي‌كند. يكي از پرشورترين مجادلات حوزه‌ي نو گشوده‌ي آينده‌پژوهي در چارچوب اين پرسش اساسي مطرح مي‌شود كه «آيا آينده‌پژوهي را بايد علم دانست و يا زمره‌ي هنر قرار دارد؟» اين جدال اغلب با فرض جدايي ميان علم و هنر شكل مي‌گيرد كه در چارچوب‌هاي فرهنگي و سنت‌هاي گوناگون، توصيف‌هاي پرشمار و گاه غيرمنطبقي از آن به دست مي‌آيد.
در سال‌هاي اخير، انديشه‌ورزان و اعضاي نهادهاي حرفه‌اي آينده‌پژوهي، از جمله انجمن آينده‌‌ي جهان، موسسه‌ي فوتوريبل، انجمن آينده‌پژوهان حرفه‌اي و شبكه‌ي جهاني كسب و كار كوشيده‌اند از راه رايزني، گفت‌وگو و مباحثه در نشريات، همايش‌ها، كلاس‌هاي دانشگاهي و مقالات، و با توسل به برخي روش‌ها و شگردهاي ويژه، به اجماعي كمابيش فراگير در اين عرصه، دست يابند.
رسيدن به توصيفي همه‌پسند و فراگير از علم و هنر و تبيين چرايي و چبود آن‌ها با حوزه‌ي آينده‌پژوهي براي گسترش اين رشته‌ي دانشگاهي ضرورتي بايسته است. دستيابي به اين خواسته نيازمند پيمايش رويكردي چند لايه‌اي، فراهم آمده از ديدگاه‌هاي هر يك از نظريه‌پردازان و گرو‌ه‌هاي آينده‌پژوه است. 


آينده‌پژوهي و سنت‌هاي اروپايي و امريكاي شمالي
تلقي و پنداشت‌هاي دوگانه از آينده‌پژوهي به مثابه علم يا هنر، حكايت‌گر تفاوت آشكار ميان ديدگاه انديشمندان اروپايي و امريكاي شمالي است. اگر سرچشمه‌ي اين دو انگاره را در رويكرد و برداشت دو سنت ياد شده جست‌وجو كنيم، راه خطا نرفته‌ايم؛ اين دو دستگي روايت‌گر زمينه‌هاي تاريخي متفاوت در تجارب پس از جنگ جهاني دوم است: آسيب‌هاي برخاسته از كشتار يهوديان و برنامه‌ي بازسازي ملي مارشال در اروپا، در برابر سياست عدم مداخله‌ي اقتصادي امريكاي شمالي، اين تفاوت در نگرش را تفسير و توصيف مي‌كند. مسير حركت آينده‌پژوهانه‌ي امريكاي شمالي با تاثيرپذيري از هرمان كان و ادوارد كورنيش بيانگر چيرگي نوعي احساس خوش‌بيني و قدرت است كه در حقيقت، وجه غالب در سنت آينده‌پژوهانه‌ي امريكاي شمالي است. كان و كورنيش بر روش‌شناسي‌هاي مقداري و سناريوپردازي‌هاي فن‌سالارانه‌اي تكيه و تاكيد دارند كه به گفته‌ي جري راوتس، در حال و هواي «علم بزرگ» در سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم نشو و نما كرده‌اند؛ دوراني كه با رقابت‌ها بر سر تسخير فضا در دهه‌ي شصت ميلادي و هراس همه‌گير از انهدام حتمي طرف مقابل در چارچوب توليد و گسترش جنگ‌افزارهاي گرما ـ هسته‌اي شناخته مي‌شود.
اين دوران همچنين، عصر طلايي برنامه‌ريزي‌هاي كينزي از سوي دولت‌هاي غربي و دوره‌ي استيلاي شركت‌ها و موسسات پژوهشي مانند آزمايشگاه بل و كانديش به شمار مي‌رود. انديشگاه رند، موسسه‌ هادسون و موسسه پژوهشي دانشگاه استانفورد، از جمله‌ي پيشگامان آينده‌پژوهي در عرصه‌ي سياست‌پژوهي هستند. تا اوايل دهه‌ي هشتاد، روش دلفي، پيش‌بيني فناوري و تجزيه و تحليل‌هاي اقتصاد كلان، ابزارهاي غالب آينده‌پژوهي به شمار مي‌آمدند. شركت‌هاي فراملي نيز روش چشم‌انداز پيش‌نگر را در واپسين سال‌هاي دهه‌ي شصت به كار گرفتند. تدوين راهبردهاي سودآفريني با هدف ماندگاري در دوران آشوبناك ادغام شركت‌ها و برپايي كارتل‌ها و شركت‌هاي چند ساحتي ناگزير به نظر مي‌رسيد. سوداهاي آرمانشهري براي برپايي «جامعه بزرگ» سترون و نافرجام ماند.
در مسيري مخالف و ديگرگون، سنت آينده‌پژوهي اروپايي در پرتو كارگاه‌هاي چشم‌اندازسازي رابرت يونگ و النورا مازيني، هنر گمانه‌زني (1967) اثر برنار دو ژوونل و مطالعات صلح يوهان گالتونگ موجبات گسترش رويكردي آينده‌پژوهانه بر پايه‌ي فعاليت‌هاي سياسي ـ اجتماعي و تلاش براي رهايي از قيد و بند را فراهم ساخت كه اوج‌گيري جنبش‌هاي ضد فرهنگي و ضد جنگ در آن سوي اقيانوس را به همراه داشت.
دو ژوونل، يكي از بهترين تجارب آينده‌پژوهي را در چارچوب كتاب هنر گمانه‌زني به رشته‌ي تحرير در آورد؛ گونه‌اي از رويكرد شهودي و هنرورانه كه بنيان انديشه‌ي حاكم بر موسسه‌ي فتوريبل را تشكيل مي‌دهد. يونگ، مازيني و گالتونگ در برپايي فدراسيون جهاني آينده‌پژوهي نقشي راهبر داشتند. اين سازمان همتاي اروپايي «انجمن آينده جهان» به شمار مي‌آمد كه بيشتر فناوري ـ مدار بود.  
آثار يونگ و گالتونگ به طور عمده بر فعاليت‌هاي اجتماعي تكيه داشت؛ آن‌ها مقالات انتقادي فراواني نيز عليه پروژه‌ي «علم بزرگ» نوشتند كه اين آثار بيانگر تاثير ناخوشايند جنگ جهاني دوم بر انديشه‌ي اروپايي و گسترش حزم و بدبيني در اين جامعه بود. آثار انتقادي يونگ و گالتونگ مانند مقالات انتقادي ژاك رالول و لوييز مامفورد در جامعه‌ي فن‌سالار امريكا به اتهام «ضد علم» و «ضد فناوري»، سرزنش و نكوهش شد. با وجود اين، بايد مقالاتي از اين دست را واكنشي نقادانه به تنگناها و كاستي‌هاي شيوه‌ي تفكر حاكم بر جوامع فن‌سالار دانست كه خود را بر جامعه تحميل مي‌كردند.
انديشه‌ي فن‌سالارانه‌ي امريكايي پس از مدت كوتاهي، در سايه‌ي هياهوي برخاسته از بحران‌هاي ژئوپولتيك، از جمله جنگ ويتنام و بحران نفتي اوپك در سال 1973 در معرض چالش و ترديد قرار گرفت. شيوه‌ي مديريت عيني كه اهداف از پيش تعيين شده دارد، جاي خود را به روش برنامه‌ريزي بر پايه‌ي سناريو و شبيه‌سازي رايانه‌اي داد. هم‌زمان با اين دگرگوني، شورشي پسا اثبات‌گرايانه در برابر «علم بزرگ» صف‌آرايي كرد. نقطه‌ي آغازين اين نبرد نگارش مقاله‌ي «ساختار انقلاب علمي»، اثر توماس كوهن در سال 1962 بود. جنبش پسااثبات‌گرايي در ادامه و پس از انتشار «ضد روش» اثر پل فايرابند در سال 1975 به شكل جرياني انتقادي در برابر پسانوگرايي، خودنمايي كرد.
در دهه‌ي بعد نيز اين نبرد فلسفي در جريان مجادلات و تعارضات معرفت شناختي در جامعه‌ ـ زيست‌شناختي و در حوزه‌هايي همچون علم بررسي انديشه‌ها و مفهوم حيات در محيط ايدئوسفر (ممتيكس) و روان‌شناسي تكاملي آهنگ تكرار شدن داشت.
پروژه‌ي ناموفق همكاري آتلانتيس در واپسين سال‌هاي دهه‌ي هفتاد ميلادي، اين واقعيت را نمايان ساخت كه چگونه مي‌توان در حوزه‌ي آينده‌پژوهي، علم و هنر را تركيب كرد. در حالي كه اين مجادلات و نبردهاي فسلفي، فضاي اجتماعي مناسب را براي طرح آينده‌پژوهي به عنوان گونه‌اي علم اجتماعي ميان رشته‌اي فراهم مي‌ساخت، در همان حال، فرضيات معرفت‌شناسانه‌ي سنت‌ آينده‌پژوهي امريكايي را بي‌اعتبار و متزلزل مي‌كرد. در دهه‌ي نود توده‌اي سازي و همگاني كردن نظريه‌هاي پيچيده و هم‌چنين نگرش يگانه‌ي شرق، زوال انديشه‌ي ثنويت دكارتي را بشارت داد. به باور ريچارد اسلاوتر شكل‌گيري اين شرايط به معناي آن بود كه ديدگاه جهاني ـ صنعتي غرب كه بر قطعيت، پيش‌بيني‌پذيري، هدايت و منطق‌گراييِ ابزاري تكيه داشت، از هم فرو پاشيده است. 


هنر و علم: جدايي ـ شناختي
به باور وندل بل توصيف و روشنگري درباره‌ي تفاوت شناختي ميان هنر و علم، هسته‌ي تاريخي اين مجادله است. بل مي‌گويد: مشكل اين است كه اين جداسازي كاذب است. تاريخ روشنفكري غرب در ميان دو جريان همپاي خردگرايي علمي و الهامات خيال‌پردازانه‌ي رومانتيك، طبيعت جاندار و انديشه‌ي غيرطبيعي رشد و تكامل يافته است. به همين سبب، اغلب آينده‌پژوهان هنگامي كه با طرح «دشواري‌هاي جهاني» باشگاه رُم روبرو شدند، احساس كردند كه اين فرايند گرفتار نوعي بن‌بست علمي ـ صنعتي شده است. اين درك واقع‌گرايانه حال و هوايي تجديدنظرخواهانه را فراهم ساخت. اين فضاي تازه تاثيري شگرف بر نگرش ميشل فوكو داشت. او معتقد بود علم غربي، تنها نوعي فرا روايت از نوآوري است. سرانجام، تاكيد امريكايي‌ها بر روش‌شناختي‌هاي مقداري، مديريت خطرپذيري و كاربردهاي سوداگرانه از انديشگاه‌ها در پيدايش نوعي نگاه بسيار ساده‌انگارانه از چگونگي اجراي واقعي پژوهش‌هاي علمي نقش داشت. ايكا نينيلوتو مي‌گويد: «بايد به خاطر داشت كه براي كشف و طرح فرضيه‌هاي علمي نيز نيازمند تصويرپردازي نوآورانه هستيم.»
اين تصوير و پنداشت بسيار ساده‌انگارانه از علم در پيدايش تعريف‌هاي پر شمار و كوته‌بينانه از هدف و غايت آينده‌پژوهي نقش داشته‌اند. جري راوتز هشدار مي‌دهد كه اين پنداشت ساده‌انگارانه تنها بر پايه‌ي ضرورت‌هاي موجود در منازعات ايدئولوژيك پديد آمده است و اينك تحولات سياسي ـ اجتماعيِ علم به شدت در دايره‌ي تاثير سودمندي قرار گرفته است. اين منطق تقليل‌گرايي در فرايند تجاري‌سازي پروژه‌ي ژنوم انساني و رايزني‌هاي پروژه دات‌كام (در حوزه‌ي پژوهش‌هاي اينترنتي) در خلال سال‌هاي 1995 تا 2000 ميلادي به روشني قابل مشاهده است. اين طرح‌هاي علمي هم‌اينك در هزارتوهاي جدال بر سر پروانه‌ي ثبت اختراع و مالكيت معنوي گرفتار شده‌اند و اين نبرد همچنان در عرصه‌ي زيست فناوري و نانو فناوري جريان دارد. نقد ابزارهاي فردي مي‌بايست به عرصه‌ي ضرورت‌هاي اجتماعي ـ سياسي نهادهاي آينده‌پژوهي گسترش يابد. اسلاوتر مي‌گويد: شمار بسياري از نهادهاي آينده‌پژوه ارتباط نزديكي با مراكز قدرت اقتصادي و اجتماعي برقرار ساخته‌اند. 


آيا آينده‌پژوهي علم تصميم‌گيري است؟
استدلال ايكا نينيلوتو كه آينده‌پژوهي را «علم‌ تصميم‌گيري» مي‌داند، براي هواداران اصلاحات كامل، مقوله‌اي باورپذير به نظر مي‌رسد. نظريه‌ي هربرت سيمون به نام «علم طراحي» (كاربست سازمند ابزارهاي بهينه براي دستيابي به اهداف، همراه با نگرش سودآورانه) با نگرش فعالانه‌ي سياسي ـ اجتماعي در تناقض بود كه بر دخالت موثر ديدگاه‌هاي فلسفي در عرصه‌ي سياسي و اجتماعي تاكيد داشت. نگرش اخير هشياري خود ـ انعكاسي را نهادينه مي‌كرد. نينييلوتو از آن بيم داشت كه پذيرش ارزش‌هاي انسان‌گرايانه و هنجارهاي رايج، مباحثات علمي را در مخاطره قرار دهد. راهبردهاي چند ساحتي آينده‌پژوان عملگرا كه چند انگيزه و هدف را دنبال مي‌كرد و آميزه‌اي از پژوهش نظري و عملي، روش‌شناختي، فلسفي و فعاليت‌ سياسي بود، برآيند كشمكش‌ها ميان آينده‌هاي محتمل و مطلوب بود.
نينيلوتو با راوتز نگراني‌هاي همسان و مشتركي دارد؛ او نگران آن است كه برگزيدگان (نخبگان) ممكن است از آينده‌پژوهي براي القاي خرسندي و رضايت در افرادي بهره بگيرند كه بر آن‌ها حكمراني مي‌شود و از اين رهگذر، مردم را از انتخاب‌هاي مستقل و متكي بر اخلاقيات و سياست، باز دارند. در حالي كه راوتز همچون اولريش‌بك و آنتوني گيدنز اين مواجهه و صف‌آرايي را در چارچوب قراردادهاي اجتماعي بازنگري شده پس از جنگ تصوير مي‌كند، اما نينيلوتو بيش از همه نگران پيامدهاي اخلاقي اين مساله بر كارفرمايان حوزه‌ي آينده‌پژوهي است. از ديدگاه ريچارد اسلاوتر «تمام علوم و تمام تلاش‌هاي آينده‌پژوهانه متعهد هستند»، با اين حال، نينيلوتو و راوتز با تمركز بر لايه‌هاي گوناگون موضوع، نشان مي‌دهند كه سرشت اين تعهد و مسووليت و پذيرنده‌ي اين تعهد، مقوله‌ها‌ي ثابتي نيستند.  


هنر، علم و فناوري
چارچوب «علم تصميم‌گيري» يا به ديگر عبارت، آينده‌پژوهي در درون خود شماري از توصيف‌هاي راهبردهاي اغلب متفاوت را جاي مي‌دهد. نينيلوتو مي‌گويد: «آينده‌پژوهي در پي دستيابي به دانش و معرفت نيست، بلكه بيش از هر چيز، گونه‌اي فناوري اجتماعي است كه با حوزه‌هايي دقيق‌تر مانند زيربخش‌هاي برنامه‌ريزي شهري قابل مقايسه است. با اين حال، توصيف ياد شده نيز با دشواري‌هايي همراه است. نينيلوتو ميان علم (به مثابه گونه‌اي از معرفت) و هنر (به مثابه گونه‌اي از مهارت) تفاوت قايل مي‌شود. او هنر را زيرمجموعه‌اي از فن توصيف مي‌كند. وندل بل اين دسته‌بندي و شيوه‌ي جداسازي ناروا را با ارايه‌ي توصيفي دقيق‌تر از هنر به مثابه مقوله‌اي كه مانند مجسمه‌سازي، نقاشي، موسيقي، شعر، آواز و حتا ادبيات و برخي جنبه‌هاي معماري با زيبايي سروكار دارد،‌ ناديده مي‌گيرد (بل، 1997، مباني آينده‌پژوهي، جلد اول) نينيلوتو آينده‌پژوهي را درختي پر شاخه مي‌انگارد كه هر يك از شاخسارهاي آن بيانگر امكان‌هاي بديل، روش‌هاي ترسيمي، آماري و مقداري است. او از اين راه، بر خلاف راوتز كه روش انتقادي را پيشه ساخته است، دامنه‌ي بحث خود را به سطح آينده‌هاي مساله ـ محور محدود مي‌سازد. 


گفتمان آينده به مثابه تكامل فرهنگي
نينيلوتو بر اين باور است كه گفتمان آينده‌پژوهي شيوه‌اي از هدايت تحول فرهنگي و در حقيقت، يكي از فراورده‌هاي اقدامات بشري است (نينيلوتو، 2001) استدلال او به گونه‌اي تمثيلي اين نكته را بيان مي‌كند كه چگونه انديشه‌ها و ايده‌هاي پديد آمده، از راه جهش‌  تكامل مي‌يابند. او «الگوي پيدايش تخصص نوين علمي» را بر ديگر نگرش‌ها ترجيح مي‌دهد، با اين حال، او تحليل‌هاي ژرف اندكي را درباره‌ي چگونگي پيدايش علوم تازه بر اثر نسخه‌برداري‌هاي ممتيك (علم بررسي اجتماع ذهن انسان‌ها)، انتخاب گروهي و تغيير پارادايم‌ها و پنداشت‌ها به دست مي‌دهد. اين رويكرد نشان مي‌دهد كه چگونه اصول علمي مكشوف، بازيابي و روزآمد مي‌شوند. تمركز نينيلوتو بر توصيف ‌آينده‌پژوهي به مثابه «شكل تازه‌اي از برنامه‌ريزي» (نينيلوتو، 2001) و جايگزين‌سازي عبارت «علم توصيفي» به جاي «علم اقدام»، پيشاپيش، چارچوب مباحثات او را روشن مي‌سازد. در مقابل، راوتز با بهره‌گيري از مثال‌هايي به شدت سياسي شده، از اصول داروينيسم توده‌اي شده و فرضيه‌ي گايا (نظريه‌ي پايداري زمين و سامانه‌هاي طبيعي) به عنوان گونه‌اي روش بوم شناسانه‌ي تفكر بهره مي‌گيرد.
پس از به ميدان آمدن تعريف سيمون، طيفي از توصيف‌هاي انتقادي و معرفت‌شناسانه‌ي آينده‌پژوهي بي‌اعتبار شده و به حافظه‌ي تاريخ سپرده شدند. اين توصيف نينيلوتو را قادر مي‌ساخت آن چه را كه از نظريه‌هاي تفسيري (هرمنوتيك) و انتقادي وام گرفته شده بود، ناديده بگيرد؛ زيرا اين انديشه‌ها مي‌توانستند فرد را وادار سازند درباره‌ي شرايط كم و بيش تصادفي و روابط ناروا و مخدوش قدرت در آينده‌پژوهي كاربردي، ديدگاه نقادانه‌ي خويش را بازتاب دهد.
به پيروي از توصيف سيمون و در پرتو اين مفهوم تازه از «علم تصميم‌گيري»، نينيلوتو نسخه‌ و تجويزي براي هر چيز آن گونه كه بايد باشد، ارايه كرد، در حالي كه فردي را كه بايد درباره‌ي سنجه‌ها تصميم‌ بگيرد، از اين معادله كنار گذاشت. رويارويي بعدي او با هرمنوتيك و نظريه‌هاي انتقادي اين نكته را آشكار ساخت كه برآيندهاي عينيت‌گرايي علمي را نمي‌توان از خاستگاه‌هاي اجتماعي ـ سياسي يا درونمايه‌هاي گسترده‌تر (فرهنگ هنجاري، زبان و سنت) نهفته در پژوهش‌هاي كاربردي و پروژه‌هاي فردي جدا كرد. راوتز به شيوه‌اي هوشمندانه و مطايبه‌آميز اين رويكرد را به مثابه جابه‌جايي از «واقعيات سنتي مقدس» به سوي «سنجه‌هاي كيفيت» تعبير مي‌كند (راوتز،2002).

 

گرايش‌هاي شناختي ايكا نينيلوتو
گرايش شناختي نينيلوتو هنگامي آشكار مي‌شود كه توصيف افلاطون از معرفت را به شيوه‌اي ناروا و در قالب گزاره‌ي «باورهاي راستين موجه» تكرار مي‌كند. در حقيقت، افلاطون ميان پيستيس  و ايكازيا (يا به تعبير امروزي، احساسات پيش‌‌متعارف و غريزه)، ديانوييا (خرد متعارف) و نويسيس (بينش پسامتعارف) تفاوت قايل مي‌شود. به اين ترتيب، نينيلوتو از مباحث اصول آينده‌نگاري اسلاوتر و هم‌چنين آينده‌كاوي براي توسعه‌ي فرهنگ فرزانگي، پرهيز مي‌كند. پرهيز و انكار او واكنشي به تلاش‌هاي پيشين براي صورت‌بندي و تدوين آينده‌پژوهي در چارچوب قوانيني علمي است.
با وجود پشتيباني‌هاي نينيلوتو از ارزش‌هاي انساني و از جمله، حمايت از ايده‌ي «كاركردهاي رهايي‌بخش» اوسيپ فلچستايم، اين رويكرد انكارآميز در برابر سنت‌هاي فعالان رهايي بخش، قانع‌كننده نيست.
جدال حركت‌ها و جنبش‌هاي ضد جهاني شدن و جنبش طرفداران محيط زيست نيز نشان داده است كه افراد عادي نيز مي‌توانند كارشناسان را به چالش بكشند و در شكل‌گيري سياست‌ها و ساختار زدايي ايدئولوژي‌هاي پنهان نقش داشته باشند. راوتز ميدان‌گاه اين نبرد علمي را از سويي نگرش تقليل‌گرايانه‌ به علم مي‌داند كه بر فرض قطعيت و كنترل كامل استوار است و در سوي ديگر اين ميدان، علم كل‌نگر محيط ‌زيست‌گرا و انتقادي قرار دارد كه نگران عدم قطعيت و آسيب‌هاي جبران ‌ناشدني است. در نتيجه، علم تصميم‌گيري نيز نگران حرفه‌اي سازي آينده است كه موجب خاموشي نواهاي مخالف و ديدگاه‌هاي بديل مي‌شود. 


وندل‌بل از هزارتو بيرون مي‌آيد
وندل بل، فيلسوف پر آوازه‌ي دانشگاه ييل سه راهكار براي برون‌ رفت از جدال جدايي ميان علم و هنر و شورش پسا اثبات‌گرايانه پيشنهاد مي‌كند: نخست آن كه بپذيريم بسياري از پيشگامان حوزه‌ي آينده‌پژوهي، به ويژه دانيل بل و برنارد دو ژوونل اين تلقي را دارند كه آينده‌پژوهي به دليل سرشت خود نمي‌تواند علم تلقي شود. با اين حال، بسياري از فعالان كنوني حوزه‌ي مطالعات آينده و شايد اغلب آنان بر اين نكته اتفا‌ق‌نظر دارند كه آينده‌پژوهي يك هنر است (بل‌، 1997، مباني آينده‌پژوهي، جلد يك) با وجود اين باور، وندل بل استدلال مي‌كند كه: هنرمندان، برخلاف دانشمندان ناچار از آن نيستند كه به دليل تعهدي كه به هنر دارند، تنها حقيقت را بگويند (بل، 1997، مباني آينده‌پژوهي، جلد يك) اين اصل تنها حوزه‌ي هنر مقدس و مذهبي را شامل نمي‌شود (كه براي خود چنين تعهدي قايل است) و شايد بر تاثير بر جاي مانده از بدبيني پساداداييسم و توده‌اي ـ تجاري سازي دلالت دارد. ديدگاه بل بيانگر آن است كه جدايي علم ـ هنر در حوزه‌ي مطالعات آينده، شايد نوعي تغيير پارادايم در ميان نسلي باشد كه هنوز جريان دارد و شايد نسل جديد آينده‌پژوهان رويكرد و جهت‌گيري ديگري داشته باشد.
راهكار دوم آن است كه علم تصميم‌گيري نينيلوتو را كنار گذاشته و علم اقدام را جايگزين آن سازيم. اين جايگزيني ما را قادر مي‌سازد روش‌هاي علمي (شرطي‌ها، ضد واقعيت‌ها، گرايش‌ها، ديدگاه‌هاي نظري، فرمول‌بندي‌هاي آفرينش‌گرانه و پيش‌بيني‌ها) را با آگاهي روان‌شناختي، اقتصادي، فرهنگي و تاثيرات سياسي ـ اجتماعي پيش‌بيني‌ها، در هم آميزيم.
سرانجام آن كه به عنوان سومين راهكار، وندل بل با برون‌رفت از بن‌بست پسااثبات‌گرايي كه علم را به شكل پيكره‌اي از معادلات زبان‌شناختي و عددي درباره‌ي سرشت واقعيت مي‌داند، راه خود را به سوي دانشي حسي، گرايشاتي فردي و اجتماعي، تكامل هم‌زمان گفتمان از راه افزايش مدام برخي افزودني‌ها و پارادايم‌هاي ناپيوسته در حوزه‌ي واقع‌گرايي انتقادي مي‌گشايد.
واقع‌گرايي انتقادي با خواسته‌ها و ديدگاه‌هاي وندل‌بل هم‌خواني فراواني دارد، زيرا اين راهكار براي برون‌رفت از جدال علم و هنر، بصيرت جان اوسرل درباره‌ي پي افكندن واقعيت اجتماعي را با قدرت منطق تجربي در هم مي‌آميزد. بل مي‌گويد، واقع‌گرايي انتقادي مقوله‌ي گمانه‌زني و معرفت جانشين در حوزه‌ي علم را كه چالش و تهديدي عمده، فراروي روايي پژوهش‌ها است، به رسميت مي‌شناسد و كاستي‌هاي معرفت و دشواري‌هاي راهيابي به قطعيت را، به خوبي فهم مي‌كند.
جيمز اوگيلوي از فيلسوفان دانشگاه ييل نيز كه با موسسه‌ي پژوهشي استنفورد و شبكه‌ي تجارت جهاني همكاري نزديكي داشت، واقع‌گرايي انتقادي را راهكاري ميانه‌ براي برون‌رفت از جدال ميان تجربه‌گرايان و شكاكان، و پاسخي در خور براي خطاهاي نسبيت‌گرايان در عرصه‌ي ادراك و معرفت مي‌داند. اوگليوي مي‌گويد، بررسي‌هاي واقع‌گرايان در دانشگاه كمبريج، مركز واقع‌گرايي انتقادي و والاس پولسوم نشان از آن دارد كه واقع‌گرايي انتقادي دورنمايي ماندني و دلخواه براي آينده‌پژوهي است، دورنمايي كه به تدريج در حال گسترش و تكامل است. 


نتيجه‌گيري: پگاه بصيرت پسا متعارف
چيرگي بر چالش علم يا هنر بودن آينده‌پژوهي با چارچوب‌بندي دوباره‌ي پرسش ارسطويي «اين راه يا آن راه» در قالب يك صورت‌بندي غير ارسطويي به انجام مي‌رسد. هواداران سنت آينده‌پژوهي انتقادي بر ضرورت وجود گستره‌اي از سنجه‌ها براي ارزيابي معرفت تكيه و تاكيد دارند (ريچارد اسلاوتر، 1998) يك راه‌حل باز آفرينشگرانه براي فرو نشاندن جدال علم و هنر در عرصه‌ي آينده‌پژوهي، گسترش قلمرو آينده‌پژوهي تا مقياس جهاني و بازشناسي آن به مثابه معرفت و دانشي فراتمدني است. تاكنون گفتمان هاي آينده در دايره‌ي نفوذ معرفت هستي شناسانه‌ي شرايط بشر، شرايط گذشته و به مدد تصويرها، باورها، اهداف، ارزش‌ها و مقاصد آينده‌پژوهان رقم خورده است.
كاوش‌هاي جاري براي دستيابي به «نظريه‌ي همه چيز» و كندوكاو براي بصيرت پسامتعارف، جدال و تضاد ميان علم و هنر را با چارچوبي فراگير جايگزين خواهد ساخت. توجه و تاكيد بر وجه فرا رشته‌اي آينده‌پژوهي بيش از آن كه با نگرش مبتني بر جداسازي استفان جي‌ گولد موسوم به قانون قطعي بدون هم‌پوشاني هم‌خواني داشته باشد، به اصل بر نهاد كن ويلبر و نظريه‌ي تسامح ادوارد اُو ويلسون نزديك است.


.Mutually Assured Destruction (MAD)
انهدامي حتمي طرف مقابل نظريه‌اي در عرصه‌ي جنگ‌هاي هسته‌اي دوران سرد بود كه بر پايه‌ي آن در صورت آغاز جنگي هسته‌اي، دو سوي نبرد بي‌هيچ تردي نابود مي‌شدند.

 
توسط دکتر سعید خزایی | 22 بهمن 1390 11:09 بعدازظهر

ارسال نظر

» لطفا کوتاه و در مورد اين مطلب بنويسيد.